آرمان جون،عشق مامان و بابا
آرمان جون،عشق مامان و بابا
خدای مهربون هدیه قشنگی در تاریخ 21 شهریور 91 ساعت 10:5 دقیقه به من و همسرم عطا فرمود.اسمشو آرمان گذاشتیم تا برای همیشه آرزو و کمال مطلوب باشد.
تاريخ : شنبه 22 تير 1392 | نویسنده : مامان آرمان گل
بازدید : مرتبه

 

                   




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 شهريور 1393 | نویسنده : مامان آرمان گل
بازدید : 166 مرتبه

دو سالتم تموم شدو واردسه سالگیت شدی...ایشاله همیشه تو زندگیت سالم و سربلند باشی ...ایشاله یه پسر موفق بشی....خیلی دوست دارم همه چیزم...بوسجشنمحبت

پنجشنبه 20 شهریور منو تو بابایی ،سه نفری رفتیم پارک و شامم بیرن تو پارک خوردیم.کلی بازی و کیف کردی....

جمعه هم تولدت بود صبح رفتیم کادوتو خریدیم و ناهار رستوران رفتیم تا حسابی جشنتو کامل کرده باشیمو به مامانو بابا هم خوش بگذره!

اول قرار بود برات جشنه مفصل بگیریم ولی بابایی گفت بزاریم برا ساله آینده که بهتر درک کنی.

البته زحمت کشیدنو کادوی تولدتو اونایی که دوست داشتن بهت دادن .

مامان جونو بابا جون برات یه عروسک هاپو گرفتن که خیلی ناز و جالبه.

دایی سعید و زن دایی برات لباس خوشگل خریدن.

عمو مهدی و زن عمو هم برات یه لباس قشنگ پاییزی خریدن.

صبا جون برات یه ماشین قرمز خوشرنگ و دیبا جون هم  برات یه عروسک کوکی با مزه خریدن.

مامان حاجیه و آقا جون برات بازی فکری خریدن.

واقعا دست  همگیشون درد نکنه.تو زحمت افتادن.

محبتجشنتشویق

ما هم برات یه چادر بازی با کلی توپ کوچیک خریدیم....مبارکت باشه گلم.......

 

دختر عمو دیبا جون....

 

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 شهريور 1393 | نویسنده : مامان آرمان گل
بازدید : 185 مرتبه

اواخر مرداد ماه تصمیم گرفتیم با بابا جونو مامان جون بریم اردبیل...

برخلاف مسافرت قبلی که اردیبهشت پارسال رفتیمو و خیلی اذیتمون کردی خداروشکر تو این سفر زیاد شیطونی نکردی و به تو هم خیلی خوش گذشت. داری  کم کم بزرگ میشی پسر خیلی خوبو فهمیده ای شدیچشمکبین راهمون ساحل گیسوم که خیلی دیدنی و زیبا بود رفتیم و کلی تو دریا آب بازی کردیو خوشت اومد..5 روز اردبیل و سرعین بودیم یه شبم  موقع برگشت لاهیجان موندیم.

هوای سرعین عالی بود .




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 شهريور 1393 | نویسنده : مامان آرمان گل
بازدید : 180 مرتبه

فدای اون موهای پرپشتت برم ....بلخره تصمیم گرفتیم اوایل اردیبهشت ،20 ماهگیت،موهاتو زدیمو کچلت کردیم.بابایی بردت آرایشگاه گفت اصلا صدات در نیومد و تا آخر پسر گلی بودی...آرامبوس

وقتی اومدی خونه شکه شدم دیدمت.انگار غریبه بودی!!!ولی خیلی خوشگل و دوس داشتنی شده بودی و کلی میبوسیدمت.یه جورایی دلمم انگار میسوخت برات آخه خیلی مظلوم شده بودی همش میرفتی تو آینه خودتو با تعجب نگاه میکردی.بعدشم میگفتی موووووووووو نیس....ای جوووووووووونممحبت

چن هفته بعد

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 4 فروردين 1393 | نویسنده : مامان آرمان گل
بازدید : 186 مرتبه

 

 

هورا

دقیقا یه سال و 6 ماه و 8 روزت بود که سال تحویل شدو تو وارد دومین بهار زندگیت شدی ....

دومین عیدت مبارک عزیزترینم......

 

هفته گذشته واکسن 18 ماهگیتو زدی و خداروشکر نسبت به واکسنای قبلی خیلی کم اذیت شدی نفسم.

دیگه نمیشه ازت زیاد عکس بگیرم آخه تا دوربینو میبینی میای از دستم میگیری....

تو حرف زدن تنبلی و فقط آب و بابا و ددر میگی ولی حرفای ما رو خوب متوجه میشی . برای همین زیاد نگران دیر صحبت کردنت نیستم.

خیلی پسر خوبی هستی و اصلا اهل اذیت کردنم نیستی .خیلی هم مهربونیو تند تند میای مامانو بابارو میبوسی....قربونه مهربونیت فدای تو بشم ...

واقعا عاشقتم و از خدای مهربون بخاطر داشتنه تو فرشته نازنینم همیشه تشکر میکنم.

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 11 دی 1392 | نویسنده : مامان آرمان گل
بازدید : 218 مرتبه

 




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 11 دی 1392 | نویسنده : مامان آرمان گل
بازدید : 209 مرتبه

عزیزدلم....بلاخره عکسای آتلیه که روز تولدت گرفتی آماده شد...البته برای گذاشتن عکسا تو وبلاگت مجبور شدم از رو عکسا، عکس  بندازم .

 

 

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 14 آذر 1392 | نویسنده : مامان آرمان گل
بازدید : 140 مرتبه

پس از یه غیبت طولانی بخاطر نداشتن نت بلخره مامانی اومد!

قربونت برم تو این مدت شما خیلی فهمیده و باهوش شدی....

بوس دادن خیلی دوس داری و تند تند میای مامانی و بابایی رو میبوسی.

مو ....پا...دست....بینی ....رو یاد گرفتی و با دستای کوچولوت نشون میدیشون

ولی حرف زدنت تغییری نکرده و خیلی کم بابا و ماما و دد میگی و به باقی چیزا فقط میگی باپ!!

 

 

 

 

 

 




موضوع :
تاريخ : شنبه 13 مهر 1392 | نویسنده : مامان آرمان گل
بازدید : 146 مرتبه

چند روز پیش بردیمت دکتر برای بررسی جواب آزمایشت..

خدا روشکر هیچ مشکلی نداشتی و فابیسمتم رفع شده.فقط دکتر گفت چون تپلی هستی بهت دیگه لبنیات پرچرب ندیم.واقعا تعجب میکنم پسر گلم چون خیلی بدغذایی !

وزن600/12

قدت 76

 

 

امروز با تشویقا م 12 قدم راه رفتی....خیلی خوب میتونی راه بری ولی نمیدونم چرا هیچ تلاشی نمیکنی؟!

راه برو دیگه آرمانم.....مامان و بابا منتظرن........

 




موضوع :
تاريخ : جمعه 12 مهر 1392 | نویسنده : مامان آرمان گل
بازدید : 226 مرتبه

تجربه به مامانی ثابت کرده که:

وقتی ساکتیو صدات در نمیاد یعنی باید منتظر یه خرابکاری از طرف تو باشم...

میگی نه؟

نگاه!.................

دیدم گل پسرم صدایی ازش نمیاد اومدم دنبالت تو اتاق خودمون پیدات کردم که سخت مشغول تفکر بودی برای طرح تازت...اصلا مامانی رو نمیدیدی.

منم  مدرک جرم جمع کردم!!

 

 

 

تازه میخواستتی بری سراغ سایر دستگیرهها!!

************************************************************************

 

بعد از نیم ساعت که رو پام گذاشتمت تا بخوابی ....غلت زدی و نشستی و بهم خندیدی!!!!هیپنوتیزم

 

***************************************************************************

 

 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 9 مهر 1392 | نویسنده : مامان آرمان گل
بازدید : 218 مرتبه

پنجشنبه شب تولد پارسا جون،پسر دایی گلت بود.خونه مامان جون جشن گرفتیمو خیلی خوش گذشت.

جمعه ظهر همگی با هم رفتیم پارک ارم ....و ناهار مهمون ما

و شما و پسر داییت ٢ تا از دستگاهایی که مخصوص بچه ها بود سوار شدیدو کیف کردید.

بعدش نوبت ما بود که شما دوتا پسر گلو سپردیم به مامان جونو باباجون و خودمون رفتیم ددر!!

 




موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 38 نفر
بازديدهاي ديروز : 6 نفر
بازدید هفته قبل : 129 نفر
كل بازديدها : 29371 نفر